یک پیاله اشک

شعر و ترانه ونوشته های شخصی

آی ! نپریشی صفای زلفکم را دست
آبرویم را نریزی دل
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است...


می نویسم ایران... دستهایم می لرزد. دهانم پر از واژه می شود... چشمهایم پر از نگاه ... هیچ کلمه ای این روزها به کمکم نمی آید ...هیچ شعری قلبم را نمی شکافد...  این روزها  پر از تناقض شده ام. لبخند میزنم اشک میریزم. پر از شوق رفتنم اما پاهایم از رفتن باز می ماند. تا کمتر از ۴۸ ساعت دیگر مواجه میشوم با همه ی آنچیزی که سال ها پیش  پشت سر گذاشتم. تا کمتر از ۴۸ ساعت دیگر دست میکشم به سر و روی همه خاطرات غبار گرفته م.  میروم دوباره ولیعصر را بالا پایین کنم. میروم به گوشه گوشه ی تهران سرک بکشم و اشک های جا مانده ا م را جمع کنم. میروم بالای بام بنشینم و همه ی تهران را جور دیگری ببینم. میروم تا تهرانم را مهربان تر ببینم.  میروم  بلند سلام کنم به همه ی آنهایی که بی خداحافظی گذاشتم شان....

مینویسم ایران دست هایم میلرزد...مینویسم تهران نفس کم می آورم... مینویسم مادر دلم آغوش میخواهد... مینویسم پدر دلم نوازش شدن میخواهد....

بر می گردم ، صدایم را بردارم
بر می گردم ، دستهایم را بردارم
بر می گردم ...
بگذارید ، بر گردم
بر می گردم ، خواهرم را ببویم
بر می گردم ، ایوان ام را بشویم
ته چمدانم پر از شمعِ روشن
رخت و برگِ سوخته ، گذرنامه من
لبِ آستینِ من خیس از بغض رامسر
تخت کفشِ من پر از گلهای پرپر
بر می گردم ، دیروزم را بردارم
بر می گردم ، هنوزم را بردارم
بی سایه ام ، درختِ بی زمین ام
بر می گردم ، میوه ام را ببینم
...

شهیار قنبری

 

 

| ۱٩ اسفند ۱۳٩۳ | ٩:۳٥ ‎ب.ظ | چه فرقی میکنه؟ نظرات () |

حتی نمیدونم چه جوری باید شروع کنم. بعد یک سال بی خبری دو روز قبل تصادفت باید پیدات بشه آخه؟ اسم اینو بذارم نشونه؟ این که به دلت افتاده بوده؟ آخه چرا فرشته؟ نمیتونم هضم کنم ناراحت اینکه الان دیگه تو این دنیا نیستی... اینکه به همین راحتی همه چی تموم شد؟ دقتر زندگی ت باید دقیقا تو روز تولدت بسته بشه؟ بی نوا مادرت شمع و بذاره رو کیک تولدت یا سر مزارت؟ آخه چرا. این چه عدالتیه؟ چه حکمتیه؟ چرا باید بیای با من دردو دل کنی. بگی حالت خوب نیست. بگی خوش به حالت شقایق رفتی. من موندم و این همه مشکلات. بگی تکلیفمو میخوام تو این هفته روشن کنم. خوب روشن کردی گریه خوب آتیش زدی به دل منو خوانوادت. بی معرفت چرا صبر نکردی ؟ میخواستم ببینمت. آخه تو با اون همه آرزو چرا باید زیر خاک باشی الان. چرا من باید این گوشه بشینم دونه دونه کسایی که تو زندگی م بودن و یه جوری از دست بدم. تو این اوضاعی که خودم تو کار زندگی م موندم. چقدر ازت خاطره دارم . دیگه نمیتونم فیلم تولدمو ببینم همش بغضم میگیره به روزامون فکر میکنم. چقد خوش بودیم... حالا از همه چی دور شدیم. چقدر رنج آخه؟ چقدر دلت میخواست ازون خراب شده بزنی بیرون. نشد رفیق. نشدناراحت همه ی روزایی که باهم بودیم اون شبا که خونه مون میخوابیدی تاصبح  اون مسخره بازیات. برام ادا در میاوردی با اون لهجه وای فرشته صدات هنوز تو گوشمه لعنتی گریه نمی تونم باور کنم یعنی نمی خوام. بذار همه اون روزای خوشمون جلو چشم باشه تا تصویر له شدنت. بمیرم برات خیلی جوون بودی واسه مردن.گریه خدایا میخوای منو با چی دیگه امتحان کنی؟ نمیفهمی ظرفیتم پر شده؟ نمیخوای این روزای خاکستری و تموم کنی؟

امیدوارم الان آروم باشی... خوشحال باشی چون دیگه غصه ای نیست، همش آرامشه...خوابت خوش عزیز دلمگریه

 

| ۱۱ بهمن ۱۳٩۳ | ٦:٢۱ ‎ب.ظ | چه فرقی میکنه؟ نظرات () |

مدت هاست در لاک خودم فرو رفتم. مدت هاست هیچ شعری را نمی یابم که بازتاب واقعی حال این روزهایم باشد. چرا نمی توانم بزنم به بی خیالی؟ چرا نمی توانم این جفت مرده را که سالهاست روحم را زخمی کرده از رحم خاطراتم جدا کنم؟ چرا علی رغم اینکه همه چیز خوب است من هر روز دارم بدتر میشوم؟ چرا دیگر جوان نیستم، شاداب نیستم؟ آیا غربت دارد کار خودش را می کند؟ آیا من هم دچار شدم؟ چرا خودم را این همه سانسور میکنم؟
 پریشب فیلم عصبانی نیستم را دیدم. خیابان های تهران را در آغوش کشیدم. دار زده شدن نوید را گریستم و بعد از آن فکر و فکر و فکر...
شاید جواب چراهایم این باشد که روحم با من نیامد. من فقط جسمم را جابه جا کردم و کوله بار اندوهم را با خود کشیدم اینجا.  چرا من انقدر آرامم؟ چرا گلویم هر روز متورم میشود؟ چرا دیگر نمی توانم بنویسم؟!....

 

| ٢٠ آبان ۱۳٩۳ | ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ | چه فرقی میکنه؟ نظرات () |

نمی دونم باید از خدا ممنون باشم یا از روزگار یا هرچیزی که تورو سر راه زندگیم گذاشت.

ازت ممنونم که اولین عشق زندگیم بودی. ازت ممنونم که دستمو گرفتی و از دنیای مصنوعی که توش بودم بیرون کشیدی و بهم آرامش واقعی و لبخنددادی. ممنونم از صبوریت، از تحمل روح بی رمق ام، وقتی نمیتونم خوب باشم. از بوسه هات به اشکای گاه و بی گاهم... از نگاه های مهربونت وقتی بی حوصله م. ازینکه یادم دادی چه جوری عشق ببخشم و دوست داشته باشم. از دستای گرمت...آغوش امن و خشبوت...

از پاییز...
از بارون...
از ''اول مهر''
از تولدت...
ممنونم ، ممنونم ، ممنونم که به دنیا اومدی!

شکُفتنت مبارک گل پاییزی ِ من!
گل ِ احساس و بوسه ,گل ِ زیبای روشن!

تو باغ آرزوهام تو چیدنی ترینی
به چشم عاشق من , همیشه بهترینی

به جز لبهای گرمم برات چیزی ندارم
می خوام احساسمو باز رو پیشونیت بذارم

من و یه بوسه ی سرخ... توِو غزل نگاهی
شکفتنت مبارک! عزیز ِ مهرماهی!

شقایق
تولدت مبارک عشق من!
| ۳۱ شهریور ۱۳٩۳ | ٦:٤٥ ‎ب.ظ | چه فرقی میکنه؟ نظرات () |

سفر خوبه، آدمو آروم می کنه..

. یه مدت زیادی نزدیک به یک سالی می شد تموم روزام سرشار از استرس بود و آخر هم مریضم کرد. هیچ لذتی دیگه نمی تونستم از زندگی ببرم مخصوصا این چند ماه اخیر.. پر از خستگی و استرس و تنش... سه هفته ای هست که از روز مره گی فاصله گرفتم. رفتم سفر، اروم شدم، سر حال شدم. حس خوب از زندگی لذت بردن باز برگشت به تنم. به خونه رسیدم. بعد از مدت ها کیک درست کردم. مهمونی داشتم. همه چی خوب بود. تو این مدت بیشتر حتی با عشق درگیر بودم. مرسی سفر... مرسی خاطرات خوب!

 

آه ای زندگی منم که هنوز
با همه پوچی از تو لبریزم
نه به فکرم که رشته پاره کنم
نه بر آنم که از تو بگریزم

فروغ

 


| ٢٦ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ | چه فرقی میکنه؟ نظرات () |

خیلی وقته زندگیم خالی از هیجانه ، احساس شکستگی می کنم. یه ادم معمولی ام که از زندگی کردن خیلی وقته دیگه لذت نمی بره، دارم فقط زندگی می کنم که یه روز تموم شه. دنیامو رو به همه آدمها بستم. از آدمها بی زارم تا جایی که بشه ازشون دوری می کنم. خیلی چیزا رو هم اینجا نمی نویسم. به درک بذار بمونه تو همون سینم بشه بغض، بشه سرطان. تموم شم برم...اه...

| ۸ تیر ۱۳٩۳ | ۳:٤٥ ‎ب.ظ | چه فرقی میکنه؟ نظرات () |

این روزها از هر آشنایی تازه ای گریزانم ....
هر آشنایی ِ تازه
اندوهی تازه است
مگذارید که نام شما را بدانند
و به نام بخوانندتان
هر سلام
سرآغاز ِ دردناک یک خداحافظی است.

نادر ابراهیمی

پ ن: چهار سال تنهایی!

| ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۸:۳۳ ‎ق.ظ | چه فرقی میکنه؟ نظرات () |

رفتن بچه های کوچیک داخل بخش زنان ممنوع بود. ساعت ملاقات هم داشت تموم می شد. وقتی که نگهبان بیمارستان مشغول سر و کله زدن با اونایی بود، که خارج از وقت ملاقات اومده بودند ، من از فرصت استفاده کردمو فقط دویدم. خودمو به پله هایی که میرفت سمت بخش رسوندم. هفت سالم بود، احساس قدرت می کردم که تونستم در برم. پله هارو دو تا یکی کردم و باسرعت رفتم بالای سر مامان. بابا می گفت الان داداشی رو برای وقت شیر میارن....

سالها ازون روز می گذره و حالا برای خودت مردی شدی! نمیتونم باور کنم فردا وارد  بیست سالگی میشی. امشب حسرت در آغوش کشیدنت غمگینم می کنه. عزیز دل خواهر، داداش کوچولوی من!
تولدت مبارک...

دنبال وجهی می گردم که تمثیل تو باشد
زلالی چشم هات
بی پایانی آسمان
مهربانی دست هات
نوازش گندمزار
و همین چیزهای بی پایان...
نمی دانستم دلتنگی‌ات, قلبم را مچاله می کند
نمی دانستم وگرنه
از راه دیگری
جلو راهت سبز می شدم
تمهیدی، تولد دوباره ای، فکری
تا دوباره در شمایلی دیگر
 عاشقت شوم...
گفته بودم دوستت دارم؟

"عباس معروفی"

 

 

| ٩ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ٩:٤٩ ‎ب.ظ | چه فرقی میکنه؟ نظرات () |

Design By : shotSkin.com